بی مقدمه ، در را زدم وارد کلاس که شدم زیبایی در وجودم حلقه زده بود من همه چیز را زیبا می دیدم فکر می کردم بین دانش آموزان حداقل یک نفر هست که مثل من فکر می کند محیط اداری سیستم آموزش و پرورش را هم تجربه کرده بودم اما احساسم همچنان بارانی بود رفتم نشستم روی صندلی معلم باور نمی کردم معلمم . آرام آرام شروع به صحبت از تاریخچه ی تحصیلاتم کردم خودم را معرفی کردم بهترین سخنان بر زبانم جاری شد مثل بچه ها حرف زدم دیدم .
گفتم بچه ها به نظرتان چرا بررسی از مرجع ریاضی طبق کپی رایت می خوانیم ؟ هیچ کدام از بچه ها با اجازه صحبت نکردند در میان صدایه همه صدایه من بلند شد گفتم بچه ها بهتر است در دفتر بررسی از مرجع ریاضی طبق کپی رایت تان نوشته و به من نشان دهید . همه سریعا دفتر ها را بیرون کرده و شروع به نوشتن کردند بعضی ها هم گفتند دفتر نداریم گفتم کاغذ بردارید . داشتم به این فکر می کردم که میان این همه باهوش ، باهوش تری است .
در میانه ی نوشتن ها یکی از جایش بلند شد و گفت آقا شما هم بنویسید گفتم بشین سرجات چند لحظه ی بعد این فکر به ذهنم آمد که خودم هم بنویسم . شروع به نوشتن کردم بهترین جمله ام این بود ریاضی را یاد گرفتم تا بگویم فقط من در فامیل ریاضی خواندن بلدم.
نیم ساعت گذشت بعد گفتم بچه ها بس است هرچه نوشته اید را کامل کرده و به من بدهید . چیزهایه جالبی دیدم . آنقدر زیبا نبودند همانطور که می خواندم از درون گریه می کردم . می گفتم خدایا آیا میان این همه دانش آموز کسی هست که بدون فکر هر آنچه که به ذهنش می رسد را بنویسد یکی نوشته بود ریاضی را یاد می گیرم تا حساب و کتاب بابام را در مغازه انجام دهم یکی نوشته بود ریاضی را یاد می گیم چون آن را دوست دارم یکی دیگر نوشته بود ریاضی یاد می گیرم تا مهندس شوم در میان نظرات مختلف یک از بچه ها نوشته بود ریاضی یاد می گیرم تا بررسی از مرجع بتوانم طبق کپی رایت ضرب را به بررسی از مرجع خواهر طبق کپی رایت بررسی از مرجع کوچکم طبق کپی رایت یاد بدم . صدایش کردم جلو گفتم بیا اینجا گفتم بچه ها برنده ی مسابقه ی ما این دوستتان است .
گفتم بچه ها تشویقش کنید . نوشته اش را در تابلو ریاضی مدرسه زدم ..
به قلم حافظ مجد
برچسب:
نویسنده: ساناز اسدیپور